قبل از آمدن تو
سلام کوچولوی نازنینم
مدتها کامپیوتر نداشتم و نتونستم بیام و برات بنویسم...
تو امروز 2 ماه و 12 روز هست که چشمهای قشنگت رو روی دنیا باز کردی...
خیلی میترسیدم و همش فکر میکردم که تو زودتر از موقع به دنیا میای.. همش فکر و خیال زده بود به سرم و خوابم کمتر از قبل شده بود.. حساس و زود رنج شده بودم و دلم نمی خواست تنها توی خونه بمونم...
حرکتهای تو بیشتر شده بود و من با تمام وجود حرکتهاتو لمس میکردم و به خاطر میسپردم تا همیشه یادم بمونه.. هنوز هم به این فکر میکردم که تو ممکنه چه شکلی باشی. 20 دی از نصف شب زیر دلم درد گرفته بود و دردها می اومدن و میرفتن خیلی ترسیدم و سعی کردم با ساعت چک کنم که منظم هستن یانه! ولی خدا رو شکر منظم نبودن.. تا صبح چشم روی هم نذاشتم فردا شبش خونه مامان بزرگ عمو مهدی دعای کمیل بود من عجیب درد داشتم و حس میکردم که تو داری برای بیرون اومدن فشار میاری. اون شب مامان مهری نذاشت برم خونه و من همون جا موندم
25 دی روز دوشنبه نوبت دکتر داشتم صبح خیلی منشی درمونگاه برای نوبت دادن اذیتم کرد و خیلی عصبانی شدم رفتم ÷یش مدیر درمونگاه و گفتم که منو ببین من 9 ماه دارم و فقط اومدم نامه بیمارستان بگیرم منشی شما میگه برم 2 هفته دیگه بیام به نظر شما میشه؟؟ بالاخره با کلی بدبختی نوبت گرفتم، من آخرین نفر بودم و حدود ساعت 2 ظهر نوبتم میشد به خاطر همین با مامان مهری رفتیم تا با پولی که بابا برای خرید طلا (کادوی زایمان)بهم داده بود یه دستبند خوشکل بخرم. مامان مهری هم برای تو دعا و نمک خرید
ساعت 1 برگشتم درمونگاه و هنوز چند نفر جلوم بودن. مامان مهری به منشی دم در گفت که حالم خوب نیست و اونم منو خارج از نوبت فرستاد داخل... خانم دکتر داشت کارت مراقبت تو رو میخوند و من براش تعریف کردم که درد داشتم و خیلی ترسیده بودم.. خانم دکتر فشارم رو گرفت و گفت هنوز میترسی؟ گفتم نه...! گفت بخواب و صدای قلب تو رو گوش داد.. دوباره فشارم رو گرفت و گفت که باید زود یه آزمایش اورژانسی بدم!! چون فشارم روی 15 بود
آزمایشگاه درمانگاه دیگه تعطیل شده بود و دکتر گفت که برم بیمارستان پارس و از اونجا تلفنی جواب آزمایش رو بهش خبر بدن..
با مامان مهری رفتیم بیمارستان، بعد آزمایش مسئول آزمایشگاه گفت که برم بخش. اونجا یکی از پرستارها یه اتاق رو نشونم داد و گفت برم اونجا..منم رفتم و روی یه صندلی نشستم. پرستار اومد و گفت چرا نشستی بخواب و فشارم رو گرفت که هنوز بالا بود.. به مامانم گفت هیچ چیز بهش ندین چون سزارینی هست!!! چشمم چارتا شد سکته کردم. مامان مهری هم بهم دلداری میداد و میخندید و دعاها رو توی یه کیف کوچیک میذاشت تا با اومدن تو بندازه گردنت!! و من سکته زده بودم یه خانمی هم داشت طبیعی زایمان میکرد و صدای جیغش شنیده میشد و من فشارم بالا و بالاتر میرفت بابایی زنگ زد و گفت میای بریم یه خونه ببینیم! من هم خندیدم و گفتم عزیزم من رو تخت بیمارستانم و هر لحظه ممکنه نی نی بیاد اونم هر هر می خندید..خاله مریم هم زنگ زد و گفت که داره میاد
بالاخره ساعت های طولانی انتظار تموم شد و جواب آزمایش اومد که مشکلی وجود نداره و بعد از شنیدن این خبر کم کم فشار من هم معمولی شدو دکتر گفته بود که می تونم برم خونه و باید فردای اون روز می رفتم مطب....
سه شنبه عصر رفتیم مطب و من اولین نفر وارد اتاق دکتر شدم. خانم دکتر گفت که همه چیز نرماله و کلی برام از زایمان طبیعی حرف زدو من با اصرار روی سزارین پا فشاری کردم خانم دکتر میخندید و می گفت تاریخ زایمان رو برات میزنم 15 بهمن!! منم گفتم نـــــــــــــه می خواهید گولم بزنید که طبیعی بیاد!!!!! بالاخره تاریخ زایمانم رو از روز 10 بهمن ( بخاطر تولد حضرت محمد (ص) تعطیل بود) به 8 بهمن تغییر داد و نامه بیمارستان رو داد دستم

قبل از آمدن تو
